قصه زیارت عجب قصه قشنگیه !
وقتی همه کارهات خود به خود جور میشه یعنی که تو رو طلبیده و یعنی که سعادت برلیاقت فزونی گرفته. بعد راه می افتی ، سعی میکنی مخلصانه عمل کنی و همه فکرت مقصدت باشه.
چیزی از درون بر تارهای روحت چنگ میزنه ، اعماق سینه ت از هیجان آکنده ست .آرامش میدی خودت رو تا ایمان بیاره به امین الله ... ایمان بیاوره که عشق حرم این بیاباپون ها رو سهل میکنه و می یای خسته و مشتاق .
یکی با غبار راه به پابوس سلطان طوس رفت و اخلاصش رو به ارمغان برد و یکی با دیده نمناک اومد تا میقات دوست رو احرام بنده و زائر قبله هشتم بشه و فردا که میشه مشهدی میخوننت و دوستات میبوسنت که متبرک به ارض طوس هستی !
مگه امام رضایی شدن به این آسونی هاست.باید اونقدر سعادت داشته باشی که همراه این پرستو های عاشق رنج سفر رو بخری و مثلا با اخلاص تمام گرد امام رئوف بگردی و وقتی برگشتی... وقتی برگشتی ببینی که تو دستات جز یکی دو کیلو نبات و نخود کشمش چیز دیگه ای نیست.
زیارتت قبول!
راستی قصه زیارت عجب قصه قشنگیه و تو مثل همیشه آخر قصه همون وقت که زیارت نامه تموم میشه تازه میون حلقه ی اشک دست و پا میزنی .برای همینه که میگیم بذار امام هشتم همچنان غریب الغربا باشه ...
و اون وقتی متوجه میشی که دیگه داری وداع میکنی و میگی :
" کاری به کارت ندارم چرا بیرونم می کنی؟ "
آره ،بر میگردی تو شهری که همه جاش رو گناه گرفته و نمیشه حتی یه لحظه بدون امام رضات سر کنی ،فقط دنبال یه هیئت میگردی که همشون امام رضایی باشن و بری اونجا درد دل کنی
ایشالله دوباره قسمتمون بشه بریم
التماس دعا
+
نوشته شده در پنجشنبه
1387/05/31ساعت 4:9 توسط مهدی ذبیحی
|